سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.


جادوی زندگی
 
قالب وبلاگ

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
  راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ...

او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
  به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!


[ دوشنبه 94/3/11 ] [ 9:35 صبح ] [ چشم آبی ] [ نظر ]

 

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: 

کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.


[ دوشنبه 94/3/11 ] [ 9:32 صبح ] [ چشم آبی ] [ نظر ]

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد

همانجا به تعویض لاستیک بپردازد هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری

به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون

جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت

که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود در این حین، یکی از دیوانه ها

که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با 3 مهره ببند و

برو تا به تعمیرگاه برسی آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش

فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند پس به راهنمایی او عمل

کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و

گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.

پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

 


[ دوشنبه 93/5/6 ] [ 11:41 صبح ] [ چشم آبی ] [ نظر ]

سلام به همه دوستان گلم لطفاً از قسمت آرشیو مطالب هم دیدن نمایید


[ دوشنبه 92/11/28 ] [ 4:41 عصر ] [ چشم آبی ] [ نظر ]

11مورد از بهترین لحظه ها در عمر انسان :
1-عاشق شدن..
2-دادن آخرین امتحان..
3-تماس از کسی که دلتون براش تنگ شده..
4-به شخصی که دوسش دارین نگاه کنین و ببینین اونم داشته به شما نگاه میکرده..
5-دوستای قدیمی خوبت رو ببینی و بفهمی هیچی بینتون تغییر نکرده
6-لمس انگشتان یه نوزاد تازه متولد شده..
7-از خواب بیدار شی و ببینی هنوز وقت اضافی برا خوابیدن داری..
8-یه شب قشنگ تو خیابون تنها قدم بزنی و خاطرات قشنگ و خوبت رو مرور کنی..
9-وقتی تنهایی یه پیام یا تماس از کسی که دوسش داری دریافت کنی..
10-حس کنی یه نفر واقعا به تو و کارت اهمیت میده
11-زمانی که این پیام رو میخونی و به این لحظات خوب فکر میکنی و
لبخند به لبت میاد این بهترین لحظه برا منه که لبخند رو به لبت اوردم


[ یکشنبه 92/11/27 ] [ 2:13 عصر ] [ چشم آبی ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 12
کل بازدیدها: 21091